تبليغاتX
ساحل امید...

ساحل امید...

من نازنین دانشجوی سال سوم نرم افزار کامپیوتر هستم.

........................

عشق یعنی

عشق یعنی ٬مستی و دیوانگی/عشق یعنی با جهان بیگانگی/عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر/عشق یعنی سر به دار آویختن/عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی سوختن و ساختن/عشق یعنی زندگی را باختن/عشق یعنی دیده بر در دوختن/

عشق یعنی در فراقش سوختن/ عشق یعنی انتظار و انتظار/عشق یعنی هر چه دیدن عکس یار

عشق یعنی شاعری دل سوخته/عشق یعنی آتشی افروخته/عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن/عشق یعنی یک شقایق...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 13:18  توسط نازنین  | 

مسافرت شما

سلام خوبيين

اميدوارم تعطيلات عيد بهتون خوش گذشته باشه

منم يه 7روزي شمال(ساري)بودم.جاتون خالي هوا خيلي سرد بود.ي

يه شب با بچه ها(من-داداشم-پسر عموم-دختر عموم-دوست دختر عموم و داداشش) تصميم گرفتيم ساعت 11شب بريم لب ساحل.خلاصه 6تايي سوار ماشين شديم راه افتاديم.

ماشينو رو به دريا پارك كرديم چراغ ماشينم روشن گذاشتيم بساطمونو هم جلو ماشين پهن كرديم(چايي-تخمه-چيپس و....)خلاصه خيلي خوب بود گفتيمو خنديديم

بعد من يه تصميم شوم ريختم با دخترا در ميون گذاشتم اونا هم خوششون امد

ساعت نزديك 1بامداد بود كه گفتيم بريم.يه كم كمك كرديم بعد به علت سردي هوا نشستيم تو ماشين دراي ماشينو قفل كرديم دختر عموم ماشينو روشن كرد كه بريم اون وقت آقايون مجبور مي شدن تو سرما پياده تشريف بيارن......

ماشينو روشن كرد راه افتاديم داشتيم مي رفتيم كه چشمتون روز بد نبينه تو ماشين تو شن گير كرد......مثل بچه هايي كه كار بدي كرده بودن در ماشينو باز كرديم پياده شديم 

اونا هم اعصباني "چرخ هاي جلو هم رفته بودن تو شن.............ما بي سرو صدا رفتيم يه گوشه اونا هم مي رفتن اين ورو اون ور سنگ جمع مي كردن

به خير گذشت و ماشين از شن در اومد همه سوار شديم كه بر گرديم يه سكوت مرگبار فضارو گرفته بود منم كه نقشه رو ريخته بودم و 2سال از اونا بزرگتر بودم شروع كردم به حرف زدن

گفتم به علت سنگينيه جو من از همه آقايون معذرت مي خوام بعد يه هووو همه زدن زير خنده

داداشش دوست دختر عموم گفت اشكالي نداره يه درس ادبي شد كه ديگه پسرارو جا نذارين من گفتم خودتون ادب شدين مي دويدين اين ورو اون ور دنبال سنگ ما كه يه گوشه واستاده بوديم بهمم گفت خيلي پروويي راست مي گي حقتون بود مي ذاشتيمو مي رفتيم................

خلاصه شب به ياد ماندني برامون بود

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1390ساعت 17:40  توسط نازنین  | 

سال 90

قبل از هرچي بايد يه خسته نباشيد به مامان هاي عزيز گفت كه زحمت خانه تكاني رو كشيدن و يه خسته نباشيد به جيب بابا هاي گل بگيم كه بيشترين فشار عيد رو دوش اين عزيزانه......

خوب 2روز تا سال جديد باقي نمونده

ميگن امسال سال خرگوشه(خرگوشم كه زبرو زرنگه)خدا بخير كنه"والا من آخر نفهميدم نقش اين موجودات در زندگي ما چيه؟!!!!!ولي مثل اينكه از قديم بوده وهست.

ايشالله امسال سالي سرشار از شادي و نشاط و خوشي داشته باشيد.من براهمه  دوستام سرتحويل سال دعا مي كنم. شماها هم منو سر سفره هفت سين يادتون نره ه ه هااااااااااااااااااااااااااااا دعا كنيد

    سالنو رو به همه شما عزيزان تبرك مي گم


+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 12:12  توسط نازنین  | 

دانشگاه

سلام به همگي

يه مدتي بود از ميادين فاصله گرفته بودم.واقعا اين آزادي چه ...فقط وقتي معني آزادي رو مي فهمي كه اسير مي شي.

باز ترم جديد شدو ما رفتيم دانشگاه.....شب قبلش چه برفي امده بود ولي خوب از اونجا كه حسني به مكتب نمي رفت وقتي مي رفت ....ما هم تصميم گرفتيم بريم دانشگاه.حالا خدا مي دوني كه چه جوري ماشينو از زير برفا پيدا كرديم.

خدا اين ماموران شهرداري رو بيامورزه كه همه جا شن ريخته بودن.ما رفتيم توي اتابان بابايي ترافيك خفن و از قضا آب شيشه شور ماشين تموم شده بود .هر ماشين هم كه رد مي شد يه حالي به اين شيشه مي داد....خلاصه جونم براتون بگه وسط اتابان كه بطري آب پيدا نمي شد اما برف بود ..پياده مي شديم شيشه رو با برف مي شستيم .

بعد ديديم اين كار كه نمي شه توي جاده"ديگه توي ترافيك شروع كرديم به گشتن يه بطري آب خدا خيرش به يه آقاهه جون مردي كردو يه بطري آب به ما داد ديگه داشتيم ذوق مرگ مي شديم.

اينم از داستان يه روز رفتن دانشگاهمو......

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 17:7  توسط نازنین  | 

.............................

سلام بر همگی نمازو روزهاتون قبول باشه.

خیلی وقته نیامده بودم دلم برا همه شماها تنگ شده بود.

این ماه رمضون خیلی بهم سخت گذشت چون نامزدم توی نمایشگاه غرفه داشتن(شده بود هووووم)

خدا رو شکر که تموم شد.

قبلنا فکر می کردم اصلا آدم حسودی نیستم ولی الان احساس می کنم حسود شدم و این حساسیتم فقط نسبت به نامزدمه.واقعا تا وقتی که این نمایشگاه باز بودو ما خیلی نمی تونستیم بریم از نمایشگاه متنفر بودم اصلا حاضر نبودم پامو اونجا بگذارم.تمام مدت هم به نامزدم غر می زدم (خوب چی کار کنم گوشام دراز شده).

یادم ۱ماهه پیش داشتم با استادم چت می کردم و بهشون گفتم که می خوام ازدواج کنم استاد تبریک گفت و من هم گفتم ایشاالله یه روزی باشه برای شما گفت وای خدا نکنه این بلا سر من بیاد (اون موقع نفهمیدم استاد چی گفت ولی الان می فهمم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 19:1  توسط نازنین  | 

تست دوبله

روز شنبه اي خواب بودم ديدم گوشيم داره زنگ مي خوره ،گوشي رو جواب دادم(گفتم:بله،پشت خط يه آقا بود،گفت سلام خانم....،گفتم:بله بفرماييد،گفت:من از دوبله صدا و سيما تماس مي گيرم.............)

وايييييييييييييييييي فكر كردم معروف شدم كه با هام تماس گرفتن بعد كه يه كم گذشت يادم افتاد كه 2سال پيش با يكي از دوستام درخواست كتبي داده بوديم.خلاصه قرار شد روز 2شنبه بريم براي تست.

روز دوشنبه با دوستم قرار گذاشتم البته رها جان ما رو همراهي كرد

رفتيم داخل يه ساختمون كه روي يه ميز يه ليستي بود كه اسامي كسايي كه قرار بود بيان تست بدن نوشته شده بود.يه سري صندلي چينده بودن و روي ميز ها يه ظرف شكلات و ليوان هاي چايي.

بهمون پرونده دادن پر كرديم و اين پرونده ها شماره داشت يكي يكي شماره ها رو صدا مي كردن(بايد مي رفتيم طبقه بالا)نوبت من شد رفتم بالا ديدم يه سري متنه كه بهمون مي دن بخونيم چند تا اتاق در بسته بود ما بايد توي راهرو مي ايستاديم.شروع كردم براي خودم متن ها رو خوندم

ديگه نوبت من بود كه برم توي اتاق،در اتاقو باز كردم ديدم هيئت ژولي نشستن(يه مي زه كشيده بود كه 3نفر آقا و 1خانم پشتش نشسته بودن و براي ماها يه صندلي روبه روشون گذاشته بودن با متن ها)

سلام كردم و جوابمو دادن و ازم دعوت كردن روي صندلي بشينم،خانمه يه سري سوال پرسيد  (يه سوالش اين بود چرا آمدي براي دوبله من هم با اعتماد به نفس تمام جلوي كار كشته هاي اين حرفه گفتم به خاطر زير بودن صدام)وقتي الان فكرشو مي كنم مي بينم چي گفتم

بهم گفتن يكي از متن هارو به انتخاب خودم بخونم.منم هم كه تازه فهميده بودم كجا هستم،صدام مي لرزيد،خلاصه با هر سوتي بود خوندمو بلند شدم اومدم بيرون

بعدش نوبت دوستم بود

الان كه با دوستم صحبت مي كنم مي گيم با چه اعتماد به نفسي رفتيم (به هر حال آدم از رو بچگي يه كارايي مي كنه ديگه)

خيلي دوست داشتم يه بار امتحان كنم و خيلي برام هيجان داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 11:44  توسط نازنین  | 

سلامی به تابستان

هوررررررررررررااااااااااااااااااااااااااا امتحانام تموم شد.خیلی بهم سخت گذشت به خاطر اینکه توی طول ترم درس نخونده بودم.روز آخر امتحاناتمون رها مثل بچه دبستانی ها برای تابستونمون نقشه می کشید.حالا یه کم نفس راحت می کشیم من که از اون روز دارم اتاقمو خونه تکونی می کنم.راستی چقدر هوا گرمه آدم دوست نداره از خونه بره بیرون.

 ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده ، می داند. ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده، می داند. ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه ، می داند. ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد ، ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جامانده ، ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند... . . . باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 18:43  توسط نازنین  | 

بدون شرح...

سلام خیلی وقته به وبلاگم سر نزده بودم یه کوچولو سرم شلوغ شده بود.تا دلتون بخواد براتون خاطره دارم بنویسم.از اول میریم آخر .بلاخره ما (من و رها)حقوقمونو گرفتیم البته به یاری دوستم مخمل البته قبلا معرف حضورتون بودن.رفتیم برای دعوا (دیدن ما خیلی اعصاب درست و حسابی نداریم دیگه حقوقو تقدیم کردن)جاتون خالی ۳تایی (من و رها و مخمل)رفتیم رستوران جشن گرفتیم.

یه ۱ماهی هم درگیر خواستگارو این حرفا بودم داشتم دستی دستی خودمو می نداختم توی هچل که خدا دستمو گرفت.خدا بنده اش بیشتر از هر کسی می شناسه.هرچی دارم از اوست.

خلاصه نشد که بریم قاتی مرغا ها(گفتن هنوز وقتش نیست فعلا توی قسمت جوجو ها بمون).

۲هفته پیش امتحان برنامه نویسی داشتیم می خواستم با دوستام برم سر امتحان چون ساعت کلاسمون با هم نبود.خلاصه تصمیم گرفتم ساعت اول برم سر گسسته ام چون ۴تا غیبتی داشتم اگه نمی رفتم استاد حذف می کرد.ساعت ۳۰/۹بود به روی مبارک نیاوردم اتفاقا استاد هم ساعتشو نگاه کرد.رفتم ته کلاس نشستم صندلی بغلیم یه پسره بود گفتم استاد چند صفحه درس داده گفت خیلی منم هم نبودم حالا می خوام از بچه ها جزوه بگیرم بنویسم به شما هم می دم گفتم مرسی.آنتراک کلاس جزوه گرفتیم شروع کردیم به نوشتم هی به پسره می گفتم این درسه به جه درد می خوره مبحث قبلی گراف گفت نه شما چند جلسه اس نیامدین گفتم من فقط یه جلسه نبودم .بعد شروع کردیم بقیه جزوه نوشتن.استاد شروع کرد به درس دادن هی گوش می کردم هیچی نمی فهمیدم به خودم گفتم می افتم انقدر سعی کرده بودم بفهمم سر درد گرفته بودم.کلاس تموم شد رفتم به استاد گفتم استاد حضور منو بزنید گفت ساعت دیگه باشه گفتم من الان اومدم دیگه گفت تو مگه گسسته نداری گفتم چرا گفت خوب این کلاس کامپایلر بود گفتم نه گفت تو واقعا نفهمیدی حالا استاد بهم می خندید از اون ور من به فکر حذف شدنم و امتحانم بودم.استاد می گفت گوش دادی گفتم اره سر درد گرفتم چه قدر سخته....خدا رو شکر استاد امتحان نگرفت و درسمو حذف نشدم این رها هم به همه می گفت دوستمون با یه جلسه کامپایلرهم پاس کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 19:54  توسط نازنین  | 

همه چی آرومه...

جاتون خالي ما امروز اومديم زودتر از روز هاي قبل بريم دانشگاه كه انگار قسمت نبود,كوچه اي كه مريم ماشينشو پارك مي كنه ورود ممنوع مي باشد,وما به محض اينكه به سر كوچه رسيديم اقا پليسه ما رو خفت كرد(اون موقع صبح اونجا چه مي كرد )خلاصه به مريم گفت بيا كنار توي پیاده رو چون كوچه باريكه كنار يه پيكاني پارك كن كه مريم هم ديد پليسه اين طوري مي گه  رفت يهو ناغافل يه چرخ ماشين افتاد توي چاله تمام زير ماشين گرفته بود به سنگ هاي گنده حالا مريم از ماشين پياده شده به پليسه مي گه  چرا گفتي بيام توي چاله پليسه مي گفت مگه من گفتم بيا برو توي چاله مريم گفت شما گفتي نگه دار پليسه هم كه ديده گند زده گفت حالا مگه مي خواستم جريمت كنم؟(حتما اون موقع صبح مي خواستن شماره بدن يا ادرس بپرسن)خلاصه مردمو صدا كرده بياين ماشينو بياريم بيرون دانشگاهش داره ديره مي شه!من و رها رفتيم عقب نشستيم ماشين سنگين شه كه ماشينو بيارن بيرون .بعد رفتيم تعميرگاه ماشينو نشون داديمو اگه خدا قبول كنه بعدش هم رفتيم دانشگاه.به قول دوستم مخمل اين خاطره هاي دانشگاهو  كتاب كنيم پر فروش ترين كتاب سال مي شه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 20:27  توسط نازنین  | 

زندگی.....

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد به اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی مجذور آیینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ی ساده یکسان نفس ماست

این شعر سهراب سپهری رو خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت 16:50  توسط نازنین  |